ایران من
.
.در كشور تو چگونه است ؟اينگونه ؟
همیشه میگن برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست حتی اگر این شروع از صفر باشد ، به شرطی که هدف انتخاب شده تو چیزی نباشه که بخواهی دوباره از اول شروع کنی .
این جمله رو هفته قبل در نمایشگاه مطبوعات به یک نفر زدم ، شخصی بود که انگار به او یاد داده بودند که شما میروی بین مردم و این حرفها را میزنی ، میدانی از کجا فهمیدم ؟از آنجائی که وقتی وسط بحث هایش از وی سئوالی پرسیدم که مجبور شد برای جواب دادن لحظه ای مکث کند و تمرکزش بهم بخورد و برای ادامه بحث به مخاطبین بگوید ، بگذارید از ابتدا شروع کنم ، که همه حاضرین خندیدند .به او گفتم تو هم میتوانی مثل ما باشی از همین الان شروع کن .مقدمه ای که خواندید شروع متنی است که در ادامه درباره نمایشگاه از قبل برنامه ریزی شده و کاملاً انحصاری مطبوعات میخوانید ، جائی که فقط باید وارد آن میشدی و خوب میدیدی و خوب میشنیدی .در کشور ما مطالعه تنها چیزی است که کمترین بها به آن داده می شود ، اما با این وجود به لطف مجوزهای وزارت ارشاد ما آنقدر نشریه و روزنامه و مجله داریم که برای شمارش آنها به چند صد انگشت نیاز داریم .حال بگذریم که اصلاً محتوای این مکتوبات کاغذی که هروز هزینه هنگقتی صرف چاپ آنها می گردد اصلاً ارزش مطالعه دارد یا نه .وارد مصلی شدم برای بازدید از نمایشگاه ، از درب اصلی که وارد شدم و پله ها را بالا رفتم چشمم به غرفه های خلوت کشورهای خارجی که البته آنهم بعضی از کشور ها بود افتاد و در میان آنها روسیه کشوری بود که خوب به چشم می آمد .کمی که جلوتر رفتم رسیدم به غرفه های روزنامه های ورزشی جائی که با حضور ورزشکاران معروف می شد خیلی از بازدید کنندگان را آنجا میخکوب کرد و کمی از وقتشان را تلف کرد ، در بین غرفه های ورزشی چشمم به بر و بچه های روزنامه توقیف شده دنیای فوتبال افتاد ، فکر کنم اسمش به گوشتان خورده ، همان روزنامه ای که جریان بلیط فروشی بازی رفت استقلال و پرسپولیس را افشا کرد و فردای همان روز توقیف گردید .با وجود توقیف بودن توانسته بودند جای خوبی را در میان غرفه ها بگیرند و با چاپ ویژه نامه ای با عنوان افشاگری ها فوتبال ایران حرفی برای گفتن داشته باشند .بعد از بازدید از روزنامه دنیای فوتبال و گپ زدن با بر و بچه های باحالش به راه خودم ادامه دادم که کاش نمی دادم چون فقط وقتم را سوزاندم ، خلاصه رسیدم به طبقه پائین و وقتی از پله ها پائین می آمدم غرفه ای را دیدم تماماً نارنجی با یک فضای بسیار وسیع که انصافاً طرح غرفه زیبا بود اما حیف که آن را داده بودند به خبرگذاری فارس ، نمیدانم با حمایت کی و چه ارگانی به قول معروف بزرگترین جزیره نمایشگاه نصیبشان شده بود .خیلی اعتنائی نکردم و فقط از مقابلش رد شدم ، میخواستم زودتر به غرفه کیهان برسم چون از دوستان زیاد شنیده بودم که حسابی به آنها انتقاد شده و دقیقاً هم همینطور بود .وقتی وارد غرفه شدم یاد آن هفته ای افتادم که مردم در خیابانها در مورد کاندیداهایشان بحث میکردند ، اما آن بحث کجا و این چیزی که من دیدم کجا .آن همه احترامی که بین مردم در آن زمان وجود داشت ، کجا رفته بود ؟در میان جمعیت صدای بلند آقائی توجهم را جلب کرد که فریاد میکشید و به طرفداران جنبش سبز و آقایان موسوی و کروبی و سید محمد خاتمی ناسزا میگفت ، رفتم جلوتر و رکوردر گوشی موبایلم را روشن کردم تا صدایش را ضبط کنم که بعداً ببینم چه میگوید ، فرصت به هیچ کس نمیداد آنقدر داد میزد که رگ های گردنش باد کرده بود و فقط میگفت ا.ن بهترین برگزیده برای ایران است و بر حرفش تاکید فراوانی داشت ، اول فکر کردم رهگذری است و درگیر جو بحث ها شده اما وقتی تعقیبش کردم دیدم دقیقاً همان بحث را در جلوی غرفه روزنامه اعتماد شروع کرد که در آنجا با اعتراض شدید مردم مواجه گشت و انتظامات نمایشگاه او را از آنجا دور کردند .دور از جون شما ما هم که گوشهایمان دراز بود و نفهمیدیم ایشان جیره خوارند و استخدام شده اند برای ایجاد التهاب جهت شروع درگیری و سیراب کردن اخوی های محاسن دار ، لباس شخصی .در غرفه کیهان دفتری بود برای نوشتن نظرات ، مرحبا به سبزها ، متن های کوتاه و بلند بود که مینوشتند و وقتی میخواندی اینگونه برایت تداعی میشد که از الان دارند اعلان جنگ میدهند برای سیزدهم آبان ، خودکار سبز ، ماژیک های سبز بزرگ و ایده ها و حرفهای دلنشینی بود که در این دفتر پیاده میشد و ثبت می گردید .یک ساعت از نیمه شب گذشته و همینجوری که دارم لینکهای خبری رو میخونم یک خبر رو مدام میبینم که داره تکرار میشه و اون چیزی نیست جز خبر اجرای حکم اعدام نوجوانی به نام بهنود شجاعی که قرار هستش چند ساعت دیگر طناب دار تنها همدم صحرگاهش باشد .
هرجائی را که میبینم و میخوانم امیدی هست که تمام شب زنده داران این شب نفرت انگیز به یکدیگر میدهند که بهنود بمان و با ماندنت شادمان کن .در جائی دیدم که دوستی شماره تلفنی رو اعلام کرد که گفته بود تماس بگیرید و مانع از این اعدام شوید ، کاش میشد و به همین راحتی بود .هرچه هست میدانم حس و حال خوبی نیست که امشب نگران بیدارم نگه داشته تا در همین صفحات خبری را بخوانم ، خبر گذشت خانواده داغدار را ، بخوانم مژده ماندن این نوجوان را و ببینم شادی را در چشمهای نگران دوستانمان .بر تو چه میگذرد بهنود هم اکنون ، نه من میدانم و نه هیچ فرد دیگری .تو میدانی و خدایت که چه حرفهائی در میانتان رد و بدل خواهد شد و چه قولهائی را تو به خدا میدهی برای اینکه دل شاکیان را به رحم آورد .دوست داشتم میتوانستم کنارت باشم , سرت را بر سینه ام بنهم و آرام در گوشت بگویم توکل کن ، توکل .کاش باران می بارید .امشب چه میگذرد بر طناب دار و صندلی زیر پایت ، طنابی که قرار است بر منفوریتش صد چندان اضافه گردد و صندلی زیر پایت که تا آخر عمرش این عذاب وجدان را تحمل کندباران می بارد .براستی اگر قرار بود این نوشته ها بروی کاغذ ثبت گردد ، قطرات اشکهایم جایش را به تک تک کلمات نوشته شده میداد و تنها رنگشان بروی کاغذ سفید باقی می ماند .بهنود تو میمانی من میدانم , قدمهایت را محکم بردار و سرت را بالا بگیر و استوار بمان ، تو از جنس آن دار نیستی و آن طناب نفرت انگیز قدرت فشردن گلوی تو را ندارد .امشب شب ماندن است و رفتن ، امیدوارم نصیب تو ماندن گردد و نصیب ما اشک شوق .برای ماندنت نذر کرده ام و امروز را به امید ادای نذر در خانه مانده ام .بمان بهنود و فریاد برآور که می خواهم زنده بمانم .پی نوشت : تنها کاری که از عهدم بر میاد ، تقدیم به بهنود ؛ طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو ، تو زنده می مونی رفیق طاقت بیار این راه رو ، طاقت بیار رفیق ما با همیم طاقت بیار .