Filed under: سیاسی

سفر سبز کدخدای عریان آباد


مَشت حسن کدخدای عریان آباد از آن دسته کدخدایانی است که برای به ارمغان آوردن بهترین فضا جهت آرامش همولایتی هایش همیشه سعی بر این داشته تا فردی آپگرید شده در کلیه زمینه های سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی رفاهی باشد .

او تنها فرد آبادی است که به دلیل اینکه میخواهد در جریان جدید ترین خبرهای بوقوع پیوسته جهان قرار بگیرد در خانه اش ماهواره دارد .

در یک از شبها همینطور که مشغول خوردن شام بود به ماهواره هم تماشا میکرد ، کمی الجزیره دید ، کمی فاکس نیوز ، کمی بی بی سی و ...

در همین لحظه که مشغول تعویض کانال های مختلف بود به صورت اتفاقی شبکه ای را دید و جمله ای را شنید :

خیلی از کشورهای دنیا ما را به عنوان الگو قرار داده اند و از نحوه مدیریت ، اقتصاد ، رفاه و بقیه حقوق شهروندی رضایت دارند و از ما درخواست مشاوره نموده اند .

مَشت حسن با دقت تا انتهای آن صحبت ها را شنید و در پایان برنامه به عیالش رو کرد و گفت : تو میدانی اینجا کجاست ؟ تا به حال اسمش را شنیده ای ؟

عیال هم در جواب گفت : نه والا تا بحال نشنیده ام ، اما خوش به حال مردمش هم آزادند و هم در رفاه ، کاش ما هم می دانستیم چگونه توانسته اند این کار را انجام دهند .

مَشتی حسن با شنیدن این جمله جرقه ای در ذهنش زده شد و تصمیم گرفت به این سرزمین سفری کند و از نزدیک تحقیق نماید و از متُد کشور داریشان الگو برداری کند .

مقدمات سفر آماده گشت و کدخدا راهی سرزمین ایران گردید ، پروازش راس ساعت از فرودگاه عریان آباد با اطمینان خاطر و ذره ای ترس از سقوط ناگهانی انجام گردید و طبق برنامه ریزی وارد فرودگاه امام خمینی تهران ، پایتخت ایران گردید .

مَشت حسن یک تاکسی دربست گرفت تا به سمت هتلی که رزرو کرده بود برود در مسیر رو کرد به راننده و از او پرسید کَن یو اِسپیک عریان آبادی ؟ راننده هم در جواب گفت : یس

دوباره پرسید : میگویند شما در کشورتان هیچ مشکلی ندارید ، آزاد هستید و شاد و مرفه ، درست است ؟

راننده نگاهی در آینه کرد و گفت : یا شما نمی دانید مشکل چیست و یا اشتباهی قرار بوده جای دیگری بروید و به اینجا آمدید .

کدخدا گفت : میگویند کشور شما الگوی خیلی از کشورهای دنیاست ؟

راننده ( با نیش خند ) باز در جواب گفت : این مزخرفات رو چه کسی به ما گفته است دلاتان خوش است ها

کدخدا گفت : من خودم شنیدم حرفهای رئیس جمهورتان را که داشتدر یک برنامه زنده در این مورد صحبت میکرد ، او میگفت مردم کشور من هیچ مشکلی از نظر اقتصادی و رفاهی و آزادی بیان و عقیده ندارند ، چند تائی هم نمودار دستش بود که به آنها استناد میکرد .

ناگهان راننده خنده ای بلند کرد و گفت : ایشون نگفتن سندش هم موجود است ؟

کدخدا در جواب گفت : خیر ، اما شنیدم که گفت مردم ایران من شما را دوست دارم .

راننده گفت : بله ما را دوست دارند اما نه آنقدر که فلسطینی ها را دوست دارند ، اقتصاد ما اوضاعش خیلی خوب است اما فکر میکنم سوریه و لبنان بیشتر از ما سهم در منافع حاصله از نفت ما دارند ، ما خیلی آزادی بیان داریم آنقدر زیاد که خیلی از هم شهریان من در زندان هستند .

راستی مستر یک سئوال : شما در عریان آباد گشت ارشاد دارید ؟ ما در اینجا داریم ، برادران زحمت کشی هستند که در طول روز آنقدر کار میکنند در جهت رفاه مردم که عصر ها برای رفع خستگیشان می آیند ناموس های ما را دستگیر می کنند و به اصطلاح برای ارشاد کردن با انها اوقات میگزرانند .

مستر یک سئوال دیگر : گذرنامه شما را که صادره از عریان آباد است را کدام کشورها قبول دارند ؟ گذرنامه من را خیلی از کشورها قبول ندارند .

مستر سرت را درد آوردم اما چون حرف عجیبی زدی مجبور شدم تعدادی از رفاه هایی که ما داریم و آن آقا برای شما از آنها گفته را بازگو کنم ، راننده همینطور که این حرف را زد آهی کشید و همزمان دستی به نوار سبز رنگ بسته شده به آینه اش کشید و گفت خدای ما هم بزرگه .

کدخدا گفت : این پارچه سبز رنگ چیست ؟

راننده گفت : نشان امیدواری ، نشان آزادی ، این پارچه حرفها دارد ، پر و بالی داشت که چیدنش اما به خیال خودشان ، نمیدانند ریشه اش هرووز محکم تر از روز قبل میگردد و روزی میوه اش نصیب همگان می شود .

کدخدا با تعجب پرسید : همین یک تکه پارچه ؟

راننده مجدداً در آینه نگاهی به کدخدا کرد ، اما این بار کدخدا در نگاهش غیرتی وصف نشدنی را دید .

راننده در جواب گفت : این یک تکه پارچه نیست بابت این خونها داده ایم ، کتک ها خورده ایم و اشکها ریخته ایم .

بابت این پارچه روزها سکوت کردیم و راه رفتیم ، حماسه ها خلق کردیم .

کدخدا نمیدانست چه بگوید ، حرفهای راننده او را به خلسه ای برده بود و چنان افکارش را در هم گره خورده کرده بود که نمیدانست چه باید بگوید ، همینطور غرق در افکار خودش بود که ناگهان صدای راننده را شنید که به او گفت : رسیدیم مستر .

هنگام پیاده شدن راننده یک لوح فشرده را از داشبورد ماشینش بیرون آورد و رو به کدخدا کرد و گفت مستر : دوست دارم این را به شما بدهم یادگاری باشد از طرف من به شما .

کدخدا گفت : این چیست ؟
راننده با خنده ای آروم و لحنی بغض آلود گفت : 90 سیاسی ، حتماً ببینیش مستر .

....
....

کدخدا اون لوح رو می بینه و برمیگرده به عریان آباد ، اون تصمیمش رو گرفته بود و مسیرش رو انتخاب کرده بود ، حتماً میگین از کجا میدونی ؟

من نمیگم نمیدونم ، چون دیدمش وقتی داشت گذرنامش رو برای خروج میداد که چک کنن ، به دستش مچ بند سبز بسته بود .

اون هم مثل همه سبزها دروغ رو باور نکرده بود ، رفت که صداقت رو برای عریان آبادی ها به ارمغان بیاره .

ايران من

اين جا ايران است
بيشه شيران است
اينجا ايران است
صداقت فراوان است و دروغ ناياب
هرچه ميبيني مهر است و لطف
اينجا اصلاًخشونت نمي بيني
سراسرمهرباني است و صفا
اينجا هرچه بخواهي بدست مياوري
به راحتي ، به آساني
دركشور من
ظلم وجود ندارد
دركشور من كسي نميداند
غم و غصه چيست
چرا ؟
چون همه شاد هستند
همه ميخندند
همه ميرقصند
رقص درآتش
رقص با مشت
رقص با موزيك فرياد
موزيكش با ضرب باتوم تنظيم ميگردد
و بلندي صدايش بستگي به قدرت ضربه دارد
در كشور من هيچ وقت ناديده گرفته نميشوي
در كشور من براي حق تو ارزش قائل ميشوند
در كشور من همه خبرها بدون سانسور پخش ميشود
در كشور من
اگر بخواهي انتخابي انجام دهي مشكلي نداري
در كشور من
.
.
.
در كشور تو چگونه است ؟
اينگونه ؟

علي كمياب - يك روز بعد از نا به حق ترين انتخاب

نامه ای به صاحب رنگ سبز

Media_httplyimgcomusy_fdzml
سلام بر میرحسین

سلام بر توئی که اینروزها عکسهایت را روزی چندین بار بر در و دیوار این شهر خسته میبینم

سلام بر توئی که اینروزها میتوانم نشانه حضورت را بروی مچ دستها , بند کوله پشتیها و
کیفها و یا آنتن اتوموبیل ها و حتی در ویترین مغازه ها بیابم

شهر را آنچنان سبز کردی که چشمان مردم اینروزها ناخودآگاه همه چیز را سبز میبیند

شاید اگر تا قبل از آمدنت ماشین پلیس یا گشت ارشاد را که می دیدیم در دلمان میگفتیم اَه اما
حال میگوئیم اینهم طرفدار موسویست دیگر تاکسی های سبز که جای خودش را دارد

میرحسین اینروزها همه میگویند تو می آیی و فقط همین , به هیچ چیز دیگری توجه ندارند جز آمدن تو

وقتی میپرسی که چرا خوشحال هستید از آمدنش , تنها یک دلیل می آورند و آن رفتن
آقای دکتر میباشد , شاید خیلی ها از این رفتن بیشتر خوشحالند تا از این آمدن

من نمیدانم این آقای دکتر چه کرده با این مردم که اینگونه از او بیزارند که حتی حاضرند محسن کماندو انتخاب شود
اما دکتر محمود نباشد

من کاری ندارم که که میرود و که میآید , دوست دارم که تو بیائی و برای این آمدن تلاش هم میکنیم
اما میرحسین عزیز اگر قرار شد که بیائی و ماندگار شوی از تو می خواهیم :

به تمام حرفهایت که الان برای مردم میزنی عمل کنی

بر سر تمام قولهایت بمانی

لااقل تو کشور داری کن به جای جهان داری

کاری کن که اگر گفتند میروی به یک کنفرانس مردم برای ورود سر و دست بشکنند نه برای خروج

سفرهای استانی کمتر برو , بمان در پایتخت و به همگان برس

کاری کن قیمت گوجه فرنگی در همه جای ایران ارزان شود نه فقط در محله شما

صندوق ذخیره ارزی را جیب خودت ندان

کابینه ای انتخاب کن که وزرایت تا انتها با تو بمانند

اگر خواستی در میان مردم فرم نظرسنجی پخش کنی به جای آره یا نه بنویس بله یا خیر

با مجلسی ها دوست باش و آنها را دوست بدار تا دوستت بدارند تا طرحهایت را وتو نکنند

خودت را نه رجایی بنام و نه سوپرمن , خودت باش میرحسین موسوی

میرحسین فقط به تمام اینهایی که گفتم عمل کن , نگذار مردم از سبز و سبزی هم متنفر بشوند

چون یکروز یکی آمد و گفت من از مردمم از جنس مردم , اما کاری کرد که مردم هم از مردم بدشان می آید


پی نوشت : تو هم نامه ات را به رئیس جمهور منتخبت بنویس , هرچه میخواهد دل تنگت بگو

.
.

سید علی بنی جمالی - 10 خرداد 1388
Posterous theme by Cory Watilo