Filed under: دست نوشته

آرزو هم میتونه به واقعیت تبدیل بشه

Media_http3bpblogspot_gkdhf

میدونید هنوز نشده آرزوی انجام کار عقلانی رو بکنم و انجامش ندم .

تعطیلات آخر هفته فرصت خوبی بود برای رفتن به همون جائی که خوابش رو دیدم و آرزوی یک روز زندگی در اونجا رو داشته باشم .

روستائی واقع در استان مرکزی و نزدیکی شهر اراک به نام راهزان ، جائی که حدود 40 سال پیش زندگی های با صفائی در اونجا بوده و الان به لطف شهرنشینی خرابه های آن و تعداد کمی خانواده در آنجا باقی مانده .


Media_http4bpblogspot_uypsi

تنها چیزی که ازاین روستا باقی مانده همین تاکستانها و مزارع سیب زمینی و هویجی است که هنوز هم روستائیانی را در این اینجا پابند کرده که جای شکرش باقیست ، کاش قدرشان را بدانند .

Media_http4bpblogspot_zqhrb

تاکستانی که انگورهایش هنوز مزه اش زیر دندانم است ، جایتان خالی .

Media_http3bpblogspot_xbqoe

اینجا یک استراحت گاه بوده که کشاورزان بعد از شخم زدن زمین هایشان در اینجا به استراحت می پرداختند .

Media_http4bpblogspot_fcfea

این ورودی همان طویله ای است که بنده سرم به آنجا اصابت کرد و از خواب پریدم .

Media_http4bpblogspot_jfdnk

پی نوشت : این آخرین پست از اینگونه پستهای نوشتاری یا دست نویس یا دل نوشته می باشد که در عریان آباد می خوانید و می بینید ، قرار است با کمک دوست عزیزم میثم الله داد از این به بعد بپردازیم به وبلاگهای آموزشی در زمینه آی تی ، من هم بر اساس نوع فعالیت کاری که مشغول به آن هستم اطلاعات آموزشی مفیدی رو در زمینه فن آوری اطلاعات در اختیار شما عزیزان قرار دهم .

حضورتان همیشه خوشحال و دلگرمم کرده برای ادامه کار ، پایدار باشید و برقرار .

يك فرصت ديگه ، کاش میشد

Media_http3bpblogspot_dffbg

ديشب وقتي كه خوابيدم گوشي موبايلم رو وصل كردم به شارژر و چراغ اتاق رو خاموش كردم و در حالي كه هنوز صداي رد شدن ماشين ها از تو خيابون به گوشم ميرسيد چشمهام رو بستم تا صبح ساعت 6 از خواب بيدار بشم و كمي نرمش كنم و دوش بگيرم و صبحانه رو بزنم بر بدن و آماده بشم كه برم سر كار .

چند سالي هست كه عادت كردم با صداي زنگ موبايلم از خواب بيدار بشم ، ولي اين بار با همه دفعات قبلي فرق داشت .

دم دماي صبح بود كه صداي قوقولي قوقول كردن يك خروس پيچيده بود توي گوشم و مثل برق سر جام نشستم ، هيچي شبيه جايي كه ديشب خوابيده بودم نبود ، ديوارها فرق كرده بود ، ميز كامپيوتري وجود نداشت ، پنجره اتاق سر جاش نبود و هم سطح زمين خوابيده بودم و اين رو وقتي فهميدم كه خواستم با دستم از ارتفاع تخت با زمين مطمئن بشم .

به جاي ميز كامپيوتر يك ميز كوچك بود كه يك سماور و قوري داشت روي اون قل قل مي كرد و عطر خوش چايي همه اتاق رو پر كرده بود ، ديوارها و سقف آجري رنگ شده جاش رو داده بود به ديوارهاي كاهگلي و يك سقف پوشيده شده از تيرهاي چوبي ، اون پنجره اي كه هروز از اون خيابون رو مي ديدم تبديل شده بود به يك پنجره كوچك كه مي تونستم از این طرف اون خروسي رو ببينم كه لب ديوار نشسته بود و با صداش من رو متوجه همه اين تغييرات كرده بود .

داشتم توي اين حالت بهت و گيجي سرم رو مي خاروندم كه يهويي صداي سميه رو شنيدم كه مي گفت : علي آقا ؛ پاشو ديگه ، چقدر مي خوابي مرد ، الان دير ميشه ها بايد گله رو ببري چَرا ؟

مي خواستم بزنم زير گريه ، داشتم ديوونه ميشدم ، اين ديگه چه لهجه اي هستش ، گله چيه ، چَرا كجاست ؟

تا جايي كه يادم مياد سر و كارم با كامپيوتر بود و شبكه ، صبحها مي رفتم اداره و كارت ميزدم ، اي خدا اينجا ديگه كجاست ؟

دل رو زدم به دريا و از اتاق زدم بيرون ، انگار واقعاً همه چي عوض شده بود ، جون خودم هيچ خبري از شهر و شهرنشيني نبود ، اون خونه آپارتماني تبديل شده بود به يك خونه كاملاً روستايي که مرغ و خروس وسط حياطش داشتن نوك ميزدن به زمين و دونه مي خوردن ، نه دود بود و نه سر و صدا ، آسمون صاف ِ صاف ، به جاي صداي ماشينهاي مختلف ، بع بع گوسفند بود و ماماي گاو و واق واق سگ گله که توي لونش لم داه بود و نگام می کرد دم تکون میداد .

چارچرخم هوا شده بود ، اين همه تغييرات اونم تو يك شب ؟

درسته اولش عجيب بود اما هرچي به جلو ميرفت جالب تر و دوست داشتني تر ميشد ، يه زندگي ساده و صميمي ، بدون دغدغه هاي فكري روزمره ، آهان داره يادم مياد ، مسبب اين تغييرات خودم بودم چند وقت پيش از خدا خواستم چي ميشد من هم ساكن يه روستا بودم و راحت واسه خودم زندگي ميكردم .

آرزو كرده بودم به جاي اين كه برم اداره صبحها برم سر زمين بيل بزنم ، به جاي وايسادن تو صف شير خودم از يه گاو شير بدوشم ، به جاي نونهاي بسته بندي شده با آردهاي مزخرف ، از نون هاي آبزده اي بخورم كه تو تنور خونمون پخته شده ، صبحها به جاي وايسادن توي صف تاكسي يا اتوبوس سوار الاغ بشم كه واقعاً كيف دنيا رو داره الاغ سواري .

به جاي ديدن قيافه هاي اخمالوي مردم سر صبحي يه چاق سلامتي با حال با هم ولايتي هام كنم نگران قطع شدن برق و آب و قبض هاي پشت سر هم تلفن و موبايلم و نمي دونم قسطهاي مختلف و حقوق سر ماه نباشم .

آره باور كردني نبود ، اما انگار به آرزوم رسيده بودم .

همه اين ها مثل برق از ذهنم ميگذشت و دقيقاً مطمئن شدم كه ديدم وسط طويله ايستادم و دارم گوسفنها رو هِي ميكنم كه برن بيرون و بوي پشكل به مشامم ميرسيد ، جاتون حسابي خالي بين اين همه اتفاق خوب ، يه اتفاق بد همه چي رو خراب كرد ، آخرين گوسفند داشت از منزل مبارك خارج ميشد و وقتي اومدم درب رو ببندم و اماده حركت بشم ارتفاع درب طويله رو فراموش كردم و محكم سرم خورد به تير بالاي درب و همون موقع فرياد زدم آخ سرم و بي هوش شدم و با صداي سميه بود که چشمام رو باز كردم و شنیدم که ميگفت علي ، چي شده ؟ چرا داد ميزني ؟ خواب ديدي ؟ سرت به كجا خورد ؟

مي خواستم بزنم زير گريه ، دوباره همه چي از اول ....

هرچه می خواهد ...

Media_http4bpblogspot_xkfsf


گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم
سیل غم ها

گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غم ها


پی نوشت : نداریم

Posterous theme by Cory Watilo