Filed under: دست نوشته

پسر تن فروش در تهران

Media_http4bpblogspot_tjjrp

ششم آذر ماه سال هشتاد و چهار روزی بود که اولین متن حاصل از یک تلنگر آنی را نوشتم و بقول معروف قدم در مسیر نوشتن گذاشتم ، آنهم در جائی که نامش بهشت کمیاب بود .

یادش بخیر چهار سال از آنروز میگذرد و من همچنان مینویسم ، نمیدانم چقدر در چهارچوب قواعد و قوانین نوشتن توانسته ام قانون مدار خوبی باشم ، ولی این را میدانم که تا به الان مدیون وجدان قلمم نشده ام .

نمیتوانم بگویم پیشرقتم خوب بوده یا نه ، چون به قول معروف میشه همان حکایت ماست بند و عروس تعریفی ، واگذازش میکنم به شما ، مشتاقانه منتظر می مانم نظراتتان را بشنوم ، مخصوصاً نقد هایتان را .

امروز قلمم چهار ساله شده و کم بیش سبک و سیاقش مشخص گردیده ، می گویند ساده مینویسی اما دلنشین که در جواب میگویم ممنونم ، می گویند طنز مینویسی اما تلخ و سیاه که در جواب باید بگویم بلی ، می گویند در جملاتت کلماتی استفاده میکنی که از خط قرمز می گذرد و میسوزاند آن جا را که باید بسوزاند که در اینجا میگویم ، دقیقاً همین طور است و در ادامه میگویم قلم چهار ساله من در نهایت سادگی و سیاه بودن و سوزنده بودنش مزیت دیگری دارد که آن ، عریان بودنش است .

شاید خودم ترسو باشم من میگویم شاید ولی شما باور نکن چون خواستم ریا نشه ، اما قلمم نیست و نگذاشتم ترسو بار بیآید .

نمیخواهم بگویم الان جزو دسته نویسندگان برتر هستم که واقعاً هم نیستم ، اما همین قدر هم که می نویسم خودم را ارضا میکند و عذر میخواهم که شما را هم به خواندن آنها مجبور میکنم ، شما بگذارید به حساب تمرین کردن یک نفر که دوست دارد حرفهایش را در قالب متن به همه بگوید .

در اینجا تولد بازی را تمام میکنم و می پردازم به موضوعی که این بار میخواهم درباره اش بنویسم .

مدتی است که در شهر راه افتاده ام معضلات را میبینم و در موردش صحبت میکنم و در آخر جمع بندی کرده و مکتوبشان می نمایم .

دو ماه پیش پسری را دیدم که مشغول کاری بود و به قول معروف تبدیل شده بود به منبع درآمدش که وقتی با دوست عزیزم سعید ( جنون جنوبی ) درمیان گذاشتم که میخواهم در موردش بنویسم گفت : خدااایا ، مگر ممکن است !!! ، که وقتی به او اطمینان دادم که بلی امکان دارد در جوابم گفت : من نمی توانم در موردش چیزی بنویسم چون از خط قرمز عبور می کند .

این حرفش باعث شد بنویسم در مورد : تن فروشی پسری در تهران برای ادامه تحصیل و گذراندن زندگیش .

ولی قبل از نوشتم این موضوع تصمیم گرفتم به نوعی مخاطب را هم در تفکر و نوشتنتش شریک کنم .

برای همین ، حال که موضوع متن را میدانید میخواهم از شما بخواهم هرگونه حدس و یا مطلبی که میتوانید را در مورد این پسر و نوع کاری که انجام می دهد را بدون نگرانی از هر گونه خط قرمز و در نهایت ِ بی سانسوری و عریانی بنویسید .

شاید به نوعی بی سانسوری نظرات این پست بتونه کادوی تولد خوبی برای چهار ساله شدن قلم کمیاب باشد ، منتظر تک تک شما هستم .


موضوع : تن فروشی پسری در تهران برای ادامه تحصیل و گذراندن زندگیش .

پی نوشت : در اینترنت اگر در مورد موضوع بحث جستجو کنید موارد مشابه را زیاد می یابید . اما پسر تن فروش متن من جائی در میان این جستجو ها ندارد ، خیلی از محل زندگی من فاصله ای ندارد و تفاوتهائی با تن فروشان حاصل از جستجوهای گوگل دارد .


دختر فراري

Media_http3bpblogspot_aqjir

توي اتوبان برخلاف ماشينا داره راه ميره

ساعت از نيمه شب گذشته نميدونه كجا ميره

نور بالاي چراغا داره بهش ميگه

زندگي براي تو نيست اين اصل تقديره

كه يكي ميره و ميميره و از پرواز ميگه

يكي ديگه تو ماشين بنزش داره گاز ميده

يكي ميخره لباس و ميگه مد سال اونه

يكي خوابيده بي كفن توي غَسال خونه

يكي بالاس مث ِ خداس ، توي دستش برگ آس

يكي پائين از دست تقدير داره صفر تاس

همه دور هم تو خونه هاشون با شادي و غم

دخترك تو اتوبان به فكر فروش تن

داشت فكر ميكرد كه اگه پولاش رو جمع كنه

ميتونه از شب بيداريهاش يكمي كم كنه

بعضي وقتها آدما ميگن خدا گناهكاريم

ولي انصافت رو شكر خدا ، ما گناه داريم

آخه باباش معتاد بود ، يه بي غيرت روي زمين

مادرش هم پا به ماه به فكر سقط جنين

ميگن دخترش رو مي فروخت تا كه بگيره جنس

كاري كه حتي نمي رسيد به فكر جن و انس

يكي بود ، يكي نبود ، تويه روز بهاري

دختر قصه ي ما شد يه زن فراري

دختره دامنش رو باد ميدادش از قصد

هنوز داشت راه ميرفت تو اتوبان بي مقصد

آدماي خوبت كدومان ، اونا كه برج دارن ؟

يا اونايي كه فقط پول ِ سر ِ برج دارن

دخترك تو شهر گرگها با پاي پياده

نكنه من كافرم ، توقعم زياده !

هر ماشين كه رد ميشه يه نگاه هيز

دخترك رو تو اتوبان كرده آناليز

آره ، حالا وقتشه تو هم بيدار شي

نكنه تو هم ميخوايي مثل ماها بيمار شي

دخترك دلش شكست ، خدا چقدر بد شد

يه ماشين عروس همين الان از كنارش رد شد

توي روياش عروس شد و فكر ميكرد با خنده

كه يكي خندش رو شكست و گفت مَزَنه چنده ؟

دخترك فراري يه نگاه كرد رو به خدا گفت

لعنت به زمينت كه اونو دادي به ما

آخه خالق من ، تو بگو اين كار درسته

نكنه تو هم مثل ماها نداري عرضه

دخترك رفت كنار ماشين دلش شكسته

بقيه قصه رو بگم يا كه ديگه بسه

همه دور هم تو خونه هاشون با شادي و غم

دخترك توي ماشين زده بود حراج تن

توي اتوبان ديگه بر خلاف ماشين ها كِسي نيس

همينطور كه صبح ميزنه بارون زده شده زمين خيس

خدا پس كو دختره ! چرا چشات بستس ؟

نكنه دير وقته و خدا ديگه خستس

خدا پس بيدار شدي كِسي باهات كار داره

دختر قصه ما همون زن بارداره

كه فكر سقط ِ جنين ِ توي توالت

زندگيمون خراب شد به يه سيب ِ كالِت

ميگن سيب كالِت و كه خورد همه چي عوض شد

تقاصشو ما پس بديم ، هـــَــه چه قدر بد شد

قيمت سيب تو بازارت مگه چنده ؟

بالاتر از قيمت تن فروشي يه بنده ؟

منو ببخش اگه نيايشم باهات فرق داره

هر كِسي يه جور بهت ميگه كه چقدر درد داره

اگه فكر مي كني كه حرفهاي من تنده

عكس العمل تو هم خوب يكمي كنده

پي نوشت : در پست بعدي داستان زندگي پسري را ميخوانيد كه درتهران تن فروشي ميكرد براي ....


87/11/05 - علي كمياب ( اين متن براي اولين بار در ياهو 360 نوشته شد كه به كمك دوست خوبم آقاي رضائي بر روي آن ملودي گذاشته شد و به سبك رپ اجرا گرديد )

سلام فاحشه

Media_http3bpblogspot_filbn

سلام فاحشه !

تعجب كردی!؟...

میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!

اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه

میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام

راستی روسپی!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو ، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!

اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردو از یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است

بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری

غسل میكنی

نماز میخوانی

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری

رمضان بعد از افطار كار می كنی

محرم هم که تعطیلی

من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه ، جمعه بازار دین خدا را براه كنم ، زهد را بساط كنم ، غسل هم نكنم ، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم ، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم ، محرم هم تعطیل نكنم!

فاحشه!!!…

دعایم کن

Posterous theme by Cory Watilo