Filed under: دست نوشته

محرم - اولی


Media_http1bpblogspot_tfgbv

بلاخره رسید ماه عشق بازی های من با تو .

ماهی که میگن ، من علی پسر ایرونی باید منکرش بشم ، فکر میکنن آسونه .

میدونی من بهشون چی میگم : خواهی که آسمان و زمین را زیر رو کنی ، یکباره نام نامی ارباب ما را ببر .

نمی دونن همه عالم رو بگردن مثل تو پیدا نمیشه ، هیچکسی برای قلبم یوسف زهرا نمیشه .

نمیدونن این عشق تو ، مرز و بوم و اینجائی و اونجائی بودن حالیش نمیشه ، شاید ندیدن بچه 6 ساله ای رو که دیشب من دیدم ، هنوز هیئت های عزاداریت راه نیوفتاده وایستاده بود جلوی در تکیه سینه میزد و میخوند :

عمو عباس زانوهامو بغل میگیرم ، عمو عباس بیا من تا من برات بمیرم

این بچه سیاست حالیشه ، این بچه میفهمه دین چیه ، این بچه تاریخ طبری خونده ؟

نه این عشقه ، ناب ترین عشقی که از بچه 7 ساله تا پیر 70 ساله اسیرشن ، اگر میبینی درون تو وجود نداره نزار به حساب متمدن بودنت و زیادی فهمیده بودنت ، بدون هنوز لیاقتش رو پیدا نکردی .

اگر واقعاً بی تمدن بودن و نفهم بودن معنیش این میشه که من و امثال من طرفدار حسینیم ، هیچ اشکالی نداره ، من میخوام تا آخر عمرم نفهم بمونم .

شاید من خودم روی این زمین نه به چیزی اعتقاد داشته باشم و نه مثل همه مسلمون هایی که امثالشون رو زیاد دیدیم مدام دنبال اذان اول وقت و ماه رمضون خدا هستن هم نباشم . اما میدونم وقتی توی این ماه کوتاهترین نوائی هم به گوشم برسه گلوم پر میشه از بغض و سرجام میخکوب میشم .

دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی ، ز کدام باده ساقی به من خراب دادی .

نمینویسم اینجه که بخوام تبلیغ دین کنم ، نه . اعتقادی به این کار ندارم و ازش متنفرم .

نمینویسم که بگم وااااااااای من چقدر آدم متواضعی هستم ، مطمئن باش اصلاً نیستم .

ولی از این بابت مطمئنم که وقتی ازش می نویسم اونقدر آروم میشم که هیچی نمیتونه اینقدر آرومم کنه .

دنبال عشقش باش ، به خدا نابه ، به خدا موندگاره .

سه سال پیش قبل از محرمش ازش چیزی خواستم بهم نداد ، بهش گفتم امسال همه 10 روز رو می مونم خونه و بیرون نمیام ، قهر تا روزی که بهم بدی اونی که ازت خواستم رو .

فقط 8 روز تونستم روی قهرم بمونم روز تاسوعاش زدم بیرون از خونه و شاید فکر میکنی میخوام شعار بدم ، اشکالی نداره تو اینجوری فکر کن ،اما ظهر عاشورا چیزی که خواستم رو برام انجام داد .

آره وقتی دلدادش بشی برات سنگ تموم میزاره .

همیشه براش میخونم زیر لبم : ای گل باغ و بهارم ای همه دارو ندارم ، آرزومه وقت مردن سر رو شونه هات بزارم .

آره داداش یا آبجی من ، ما عشق بازی هائی با صاحب این ماه کردیم و می کنیم ؛ به یاد موندنی .

تو هم دست بردار از متمدن بودنت و فهمیدگی بیش از حدی که داری  ، برای 10 شب تو هم بیا تو جمع ما بی تمدن ها و به قول تو عقب موندگان و درگیران دین و محرم و حسینش ، قول میدم مشتریش بشی .

نمی گم راه بیوفت تو خیابون ، نه . اما دل به دلش بده و گوش به شورش . حیرونت میکنه ، امتحان کن رفیق .

پی نوشت : این ده شب بتونم شبی یدونه متن مینویسم ، برام مهم نیست خونده بشه یا نشه ، نظری بابتش داده بشه یا نشه ، دوست دارم امسال اینجوری باهاش حرف بزنم و اینجوری حال کنم باهاش . ولی شاید این وسط تلنگوری شدم برای اینکه یکی دیگه رو هم دیوونه سلطان عشق و معرفت کنم .

عزاداری همتون قبول باشه امسال . یا حسین

من و محرم امسال تو

Media_http1bpblogspot_yxghf

تا حالا نتونستم بفهمم حکمت این سالی یک بار آمدن تو در چیست .

هر باری که اومدی و رفتی یه یادگار خوب از خودت برام بجا گذاشتی رفتی ، یادت میاد ؟

چی تونسته تو رو بعد این همه سال اینقدر موندگار کنه بین این همه ادیان و طرز فکرهای مختلف ؟

اگر من بخوام جواب بدم باید بگم هنوز نفهمیدم ، چون اینقدر در مورد تو شنیدم و اینقدر به چشم خودم دیدم که نمیتونم بگم دقیقاً کدومش تو رو اینجوری محبوب کرده بین آدمهای این مرز و بوم .

فکر هم نکنم تعداد آدمهائی که تو رو خیلی خوب بشناسن و بدونن تو هدفت چی بوده و چی می خواستی ، خیلی زیاد باشه .

یادم میاد وقتی خیلی کوچیک بودم  ، وقتی تو هیئت محل چراغها رو خاموش میکردن و دربارت میخوندن و گریه میکردن و سینه میزدن ، از صدایی که تو تکیه می پیچید میترسیدم ، اما همین جوری که کنار دیوار نشسته بودم و آدم بزرگها رو نگاه میکردم ، دلم میخواست منم مثل اونها میشدم .

یادم میاد هفت یا هشت ساله بودم که برای اولین بار مامور این شدم که برای تو کاری انجام بدم ، از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم ، میدونم تو هم خوب یادت میاد . وقتی عزاداری تموم شد و برقها رو روشن کردن و همه نشسته بودن سر جاشون ، من مسئول این شدم که قند رو دور تا دور هیئت بگردونم ، وای که چه حالی داشت .

وقتی این رو فهمیدم که نگاه پر از حسادت بر و بچه های کوچیک تر از خودم رو میدیدم که دوست داشتن جای من این کار رو انجام بدن .

یادم میاد سال بعدش مسئول شستن لیوان ها شدم ، سال بعدش سیب زمینی های پوست کنده آبگوشت روز تاسوعا رو شستم و همینجوری سال به سال که بزرگتر میشدم ، مسئولیتم سنگین تر میشد تو هیئت .

دو سال پیش یادت میاد ، ظهر عاشورا تو هیئت مجتبی اینا وسط فلکه سوم تهرانپارس ، همه قدرتی که تو دستام داشتم رو تخلیه میکردم روی طبل بزرگ وسط دسته عزاداریت ، تو هرسال باهام بودی ، هرسال کاری کردی که برام یه یادگار بمونه و دل دل کنم تا محرم سال بعد خیلی زودتر وقتش بشه و من بتونم کار دیگه ای رو انجام بدم .

امسال هم که دیگر جای خود را دارد ، هم برای من و هم برای تو و هم برای راهی که در آن قدم گذاشته ام ، نه تنها برای من بلکه حس و حال غریب و عجیبی بین همه آدمهاست ، از هر طرف پچ پچ هائی به گوشم میرسه ، هر سال همه این موقع ها که میشد شور و شوق برپا کردن تکیه رو داشتن ، اما امسال موجی راه افتاده که این شور و شوق رو دو چندان کرده .

تو هرسال خالق یه معجزه بودی ، معجزه امسالت قبل از رسیدن موعدش عملی شده و خودت داری می بینی ، اونهائی  که سالهای قبل منکر تو میشدن هم امسال به بهونه این موج قرار هست همراهت باشن و یاحسین امسال رو بلندتر فریاد بزنن .

شنیده ام که قرار است جلوی این صدای بلند گرفته شود ، قرار است از ظلمی که به تو روا گشته حرفی زده نشود ، قرار است تو را هم سانسور شده و حفاظت شده برایمان به تصویر بکشند ، یا حسین آیا می توانند ؟

مگر محرم بی یا حسین میشود ؟

من که تا به حال ندیده ام ، عزاداری بر سینه اش بکوبد و از اعماق دلش نوای یا حسین را فریاد نزند .

نوای یا حسین و پرچم سبز تکیه گاه آسمان ، عباست . از کودکی جلوی چشممان بوده است .

میخواهم با تو عهدی ببندم یا حسین ، امسال حتی اگر جلوی دهانم را هم بگیرند نمیتوانند و هرگز نمیتوانند کاری کنند که صدایت نزنم ، برایم مهم نیست در جواب یا حسین چه چیزی را قرار است بشنوم فقط میدانم که بلند تر از هر سال میگویم یا حسین .

دیروز دوستی میگفت : ابلاغیه داده اند که ما در مغازه هایمان پرچم سبز یا حسین را نفروشیم ، در جوابش گفتم برایم مهم نیست . من پرچم سبز یا حسینم را در کمدم دارم از همان استفاده میکنند و بی شک خیلی ها از این پرچم های سبز از محرم های قبل نزدشان امانت مانده که امسال هم برافراشته خواهد شد .

یا حسین می خواهم با تو عهدی ببندم ، من علی ، سیدی هستم از خاندان خودت ، امسال مرا بیشتر از بیش حسین وار خواهی دید ، حتی اگر صدایم را خفه کنند .

پی نوشت : محرم امسالت پر است از مردان و زنان آزاده که شاید دین هم نداشته باشند .

همه جا گوئی و همه جور گوئی

Media_http3bpblogspot_rkyuy

به نام الله پاسدار ( محافظت کننده بدون باتوم ) حرمت خون شهیدان .

ابتدا نوشت :

در ابتدا یک تشکر می کنم از همه دوستانی که به قلم نوپای بنده تبریک تولد گفتند و نظراتشون رو در مورد پسر تن فروش تهرانی مطرح کردند .

منم با همه شما موافقم تن فروشی جنسیت نداره هم زن میفروشه هم مرد ، اما ما عادت کردیم همیشه بشنویم زن و شنیدن عبارت مرد تن فروش برامون یکم سنگینه و کمتر به گوشمون خورده و کمتر دیدیم آقائی کنار خیابان بایستد و خانمی برایش بوق بزند .

یکی دو تا از دوستان مسیج ارسال نمودند و گفتند نپرداز به این موضوع و بگذار همانطور برایمان تعجب آور باشد و مسئله را باز نکن و من هم گفتم اگر اینگونه باشد باید بنشینم و پاسخگوی اعتراضات بانوان محترم باشم .

فقط در حد یک جمله می گویم که نگفته ای باقی نمانده باشد ، پسر تن فروش داستان من شرف دارد به تمام مردانی که 80% ترافیک شهرمون به خاطر توقف های آنهاست ، پسر تن فروش قصه من هیچ لذتی از این فروش نمی برد ، زیرا نیاز بانوانی را پاسخ میدهد که نه من و نه شما نگاهشان هم نمیکنیم ، بانوان به اصطلاح بالاشهری که سنشان بالای 50 میزند و نگرشی اروپائی دارند و به اصطلاح به خودشان میرسند ( از همه بانوان معذرت میخواهم به خاطر صراحت بیانم ) آری این پسر تن به این قشر میفروشد تا بتواند درس بخواند و اجاره منزل دهد ، حتماً میگوئید خوب برود کار کند و منبع درآمدش را تغییر دهد ، که باید بگویم کار میکند اما حقوقش کفاف درس و اجاره و خورد و خوراکش را نمیدهد ، اما آنقدر شرافت دارد که ریالی از تن فروشیش را خرج غذا و پوشاکش نمیکند و اعتقادش بر این است ، پولی را که آسان بدست می آورد را خرج چیزهائی میکند که در این مملکت به عنوان پول زور به حساب می آید ، همان هزینه های دانشگاه و اجاره خانه و بابت هزینه های خودش کار میکند و زحمت میکشد . اعتقاد او این است و نمیتوان حرفی زد و فقط باید به اعتقادش احترام گذاشت .

به موضوع ادامه نمیدم دیگه و اگر مطرح کردم نتیجه صحبتی بود که با این پسر داشتم و فقط خواستم به قولی که بهش داده بودم وفا کرده باشم ، این پسر هم نظرات شما را در پست قبلی خواند و هم نظرات شما را در این پست .

ادامه نوشت :

در این هفته گذشته اتفاقات جالبی افتاد که دوست دارم گریزی تیتر وار بهشون بزنم .

یه همسایه داریم بچه هاش دارن از گرسنگی میمیرن و فشار تورم داره پارشون میکنه اما بلند شده رفته برزیل و بولیوی و ونزوئلا ، وقتی برگشت ازش پرسیدن چی شد ، گفتش در آنجا پیرزنی در میان جمعیت گفت : دستتان درد نکند از ایران برای ما رفاه آورده .

چند ماه پیش یه بنده خدائی رو کشتن و چسبوندنش به یک جریان و گفتن فلان بوده و بهمان بوده اما چند روز پیش توی تهران در یک نمایش خیابانی به دادخواهی خون همون آدمی که گفتن وابسته بیگانگانه اجرا کردن که مدارکشم در دروغ گزاری پارس موجوده ، خدائی شرم آوره .

راستی داشت یادم میرفت دوستم دیروز از اصفهان بهم زنگ زد و گفت : علی هیچ میدونی امام زمان چرا این همه جمعه گذشت و نیامد ، در جوابش گفتم خوب نه اما شاید این جمعه بیاید البته شاید ، گفت نه بابا حالا حالا ها نمی یاد چون یه شخصیت برجسته گفته مدارکش موجوده که آمریکائی ها جلوی اومدنش رو گرفتن اونم از وقتی که اومدن به عراق .


آخر نوشت :

می خواستم ادامه بدم اما یه اتفاقی تمرکزم رو بهم زد ، ضربان قلبم رو تند کرده بود و نفسم رو به شماره انداخته بود و انگشتام رو میلرزوند روی کیبورد ، انشاالله در پست بعدی .


پی نوشت:
یه جائی هست به اسم تیترستان ، گهگاهی مینیمال هائی رو اونجا مینویسم ، تنهاش نذارین .

Posterous theme by Cory Watilo