قصه سبز : 25 خرداد 88
انداختمش تو صندوق و چشمام رو بستم و گفتم در پناهشنمیدونستم پناهش رو باید طور دیگری میگفتم که دست نا اهلش نیُفته ، اما افتادپیش خودم گفتم بابا اشتباه آماریه ، درست میشه اینقدر ها هم بی در و پیکر نیست ، اما دو روزی که گذشت دیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم بی در و پیکره .روزش رسید وقتی همه دیدن کاری از دست کسی بر نمیاد زدن تو خیابونها تا خودشون به همه بفهمونن اشتباه شدههمه فکر کردن شوخیه ، فکر کردن وسط راه همشون خسته میشن ، آخه قرار بود برن میدون آزادی اونم از کجا ، نمی دونم .من خودم از میدون فردوسی بهشون اضافه شدم ، خیلی زیاد بودن و نمیدونم اولین گروهشون از کجا حرکتشون رو شروع کرده بودن .برای خود من که اولین بار بود همچین جمعیتی رو میدیدم خیلی جالب بود اینجور هماهنگی ، همه ساکت بودند و دستشون با پلاکارد یا بی پلاکارد بالا بود .همشون دنبال یه چیز بودن ، رای گم شدشون .دلم سوخت چون نمی تونستن بلند بلند رای شون رو صدا بزنن تا پیداش کنن ، فقط مجبور بودن راه برن و حرفی نزنن .به میدون انقلاب که رسیدم دیدم فاصلم با نفر جلوئی و پشت سریم اونقدر کم شده که تو اون سکوت صدای نفس هم دیگرو هم میشنیدیم .عرض خیابون کم نشده بود ها ، تعداد جمعیت به شدت زیاد شده بود . سوزن رو از بالا اگر مینداختی پائین به زمین نمیرسید .تو عمرم ندیده بودم پل عابر پیاده ای که همه بدنش از آهنه اینجوری شکم بده و هر لحظه فکر کنی داره میُفته ، اما اونم محکم وایساده بود و زیر پای رای گم شده ها رو خالی نمیکرد .اون وسط فقط یه کاتالیزور کم داشتی تا خستگی اون همه پیاده روی رو کم کنه که شکر خدا اونم به موقع رسید و وفتی همه میرحسین رو دیدن که همراه شده با مردم ، یه صدا بود که میتونست به تصویر بکشه این همدلی رو :موسوی موسوی ، پرچم ایران منو پس بگیر .اما این فریاد خیلی دوام نداشت چون ما همه به هم قول داده بودیم تا سکوت کنیم تا آتو دست رای دزدها ندیم و نگن بدون مجوز اومدن تو خیابون ها .اون جمعیت که فکر کنم کمتر از 3 میلیون نمی تونست باشه سریز شد تو میدون آزادی ، حاضرم قسم بخورم حتی نماد میدون هم تو عمرش اینقدر آدم ندیده بود اطرافش .بچه هائی که مسئول نظم او جمعیت بودن از همه خواهش کردن که مردم بشینن و همه نشستن ، منم رفتم گوشه میدون تا بتونم عکس بگیرم از جمعیت تا به تصویر بکشم همبستگی موج سبز ایران رو .سر یک خیابون ایستاده بودم که یهو دیدم دود سیاهی از یکی از ساختمونهای او خیابون بلند شد ، خیلی های دیگه هم این دود رو دیدن . سراسیمه به خیال اینکه آتش سوزی شده به داخل خیابون دویدند ، من همچنان داشتم عکس میگرفتم که لنز دوربینم آدمی رو شکار کرد که چیزی تو دستش بود که هیچ کس باورش رو هم نمیکرد .تو مستندهائی که درباره دفاع مقدس پخش میشد زیاد دیده بودمش ، همونی بود که همت ها و باکری ها ازش علیه دشمن این آب و خاک استفاده میکردند .یک قبضه کلاشینکف تا گلو مسلح که رو به کسانی گرفته شده بود که تا شب 22 خرداد 88 فرزندان رشید این انقلاب بودند و از فردای اون روز فتنه گران این سرزمین .صدائی رو شنیدم ، کیو کیو بنگ بنگ .یک جوون ایرونی به راحتی آب خوردن در 10 متری من روی زمین افتاد .خشکم زده بود تکون نمیتونستم بخورم ، باورم نمیشد اما واقعیت داشت ، کُشتش ، کُشتش .همه فریاد میزدند و هرکی به سمتی میرفت ، پسر ها دست هاشون رو میزدن تو خون ریخته شده اطراف اون جوون و میگرفتن به سمت آسمون و میگفتند ، مــــــُرد ، کشته شد و صورتشون پر شده بود از اشک چشمهاشون .همونجا بود که فهمیدم رای گم شدم رو پیدا کردم ، خیلی های دیگه هم رایشون رو پیدا کردند ، از همون جا بود که مصمم شدن پس بگیرنش ، هم رای رو هم خون ریخته شده هم قطارشون رو .گفتنی خیلی زیاده ، خیلی .دیروز یک ساله شدیم ، یک سالی که همراه بود با تلخی و خشونت ، اما میتونم بگم درسته که موفق نشدیم هنوز ، اما پیروزیم .پیروز از این بابت که اونقدر هوشیار و آگاه شدیم که این آگاهی از هر چیزی ترسناک تر شده برای مملکت داران این خاک .بازم میام و میگم براتونقصه بعدی ، قصه نداست .
