مرو از خانه برون
مادرم میترسد
که مبادا من همسرخی خاک شومیا ز سر پنجه ظلمگنه دیگر این قوم ناپاک شومبا من او میگویدکه ای تو جان مادرمرو از خانه برونهمهی شهر پر از گرگان استو صداقت و شرفدر نهانخانهی تاریک ستم زندان استمرو از خانه برونکین جنایت پیشهقوم نااهل درون سینهقلبشان سنگین استو زمینبر دریدنهاشانشاهد رنگین استمرو از خانه برونمرو از خانه برونلحظهای چشم بر او میدوزمبا خودم میگویمکه مبادا ...اما...رو به او میگویمکه ای تو جان فرزنداگر این قوم سراسر نیرنگبکشد پای مرا اندر بندیا به سر نیزه کینبگسلد جان مرا بند از بندننشینم از رهکه ره من ره آزادی و آزادگی استره مردانگی است«من اگر بنشینمما اگر بنشینیمچه کسی برخیزد؟»چه کسی با ستم و ظلم عیان بستیزد؟با حضور من و ماستکه طلوع خورشیدبار دیگر به ما رنگ سحر میبخشدو سیاهی رخت از خانه ما میبنددمادرای تو جان فرزندگاه رفتن در راپشت من با سخن خیر ببندمادرممن رفتمبیست و هفتم شهریور 88 ، روز قدس