تنهايي آدم برفي

Media_http3bpblogspot_ajidc

Media_httplyimgcomusy_ceczg

: نيمه هاي يه شب سرد زمستوني آدم برفي رو كرد به آسمون و گفت خدا

ميتونم حسادت و شكايت كنم ؟

خدا در جوابش گفت : به چي و از چي ؟

حسادت به آدمهايي كه هميشه دورهمديگه هستن ، شادن، ميخندن ، با هم حرف ميزنن

شكايت از اينكه وقتي دارن ميسازنم نميدونم قرارهست بخندم يا غمگين باشم

شكايت به اينكه وقتي حسابي بازيهاشون تموم شد و رفتن خونه هاشون بتونم چهار قدم پياده راه برم

ميدوني خدا دوست دارم اونوقتي كه همه دارن بالا پائين ميپرن ، منم مثل اونها باشم ، با اونها باشم

بدم مياد كه فقط واسه اين درستم ميكنن كه باهام عكس يادگاري بگيرن براي آلبوم عكسشون

خدا ديد كه ديگه صدايي از آدم برفي شنيده نميشه

خوب كه نگاه كرد ديد از اون آدم برفي كه ديروزهمه اجزاي تنش كامل بود و وقتي بازي بچه ها تموم شد ، هركدومشون موقع خونه رفتن بعد ازگرفتن عكسهاي يادگاريشون ضربه اي به آدم برفي زدن و تكه اي از پيكرش رو به سمتي پرتاب كردن ، هيچي باقي نمونده جز يه تكه چوب و كلاه شالگردنش كه اونها افتاده بود روي زمين ، حتماً پيش خودت ميگي پس كي بود كه با خدا حرف ميزد ؟

خدا هم توي دلش همين رو گفت ، اما وقتي گرماي خورشيد رو حس كرد ، فهميد كه آدم برفي رفته به آسمونها كه شايد يه زماني كه معلوم نيست خيلي دورباشه يا خيلي نزديك بازم بياد و بشه يه آدم برفي

يه آدم برفي تنهاي تنها

علي كمياب ، 22 دي 87

Posterous theme by Cory Watilo