يك فرصت ديگه

ديشب وقتي كه خوابيدم گوشي موبايلم رو وصل كردم به شارژر و چراغ اتاق رو خاموش كردم
در حالي كه هنوز صداي رد شدن ماشين ها از تو خيابون به گوشم ميرسيد چشمهام رو بستم تا صبح ساعت 6 از خواب بيدار بشم و كمي نرمش كنم و دوش بگيرم و صبحانه رو بزنم بر بدن و آماده بشم كه برم سر كار
چند سالي هست كه عادت كردم با صداي زنگ موبايلم از خواب بيدار بشم ، ولي اين بار با همه دفعات قبلي فرق داشت
دم دماي صبح بود كه صداي قوقولي قوقول كردن يك خروس پيچيده بود توي گوشم و مثل برق سر جام نشستم
هيچي شبيه جايي كه ديشب خوابيده بودم نبود ، ديوارها فرق كرده بود ، ميز كامپيوتري وجود نداشت ، پنجره اتاق سر جاش نبود و هم سطح زمين خوابيده بودم و اين رو وقتي فهميدم كه خواستم با دستم ارتفاع تخت و با زمين مطمئن بشم
به جاي ميز كامپيوتر يك ميز كوچك بود كه يك سماور و قوري داشت روي اون قل قل مي كرد و عطر خوش چايي همه اتاق رو پر كرده بود
ديوارها و سقف اجري رنگ شده جاش رو داده بود به ديوارهاي كاهگلي و يك سقف پوشيده شده از تيرهاي چوبي
اون پنجره اي كه هروز از اون خيابون رو مي ديدم تبديل شده بود به يك پنجره كوچك كه مي تونستم از طريق اون خروسي رو ببينم كه لب ديوار نشسته بود و با صداش من رو متوجه اين تغييرات كرده بود
داشتم توي اين حالت بهت و گيجي سرم رو مي خاروندم كه يهويي صداي سميه رو شنيدم كه مي گفت : علي آقا ؛ پاشو ديگه چقدر مي خوابي مرد ، الان دير ميشه ها بايد گله رو ببري چَرا ؟

مي خواستم بزنم زير گريه ، داشتم ديوونه ميشدم ، اين ديگه چه لهجه اي هستش ، گله چيه ، چَرا كجاست ؟

تا جايي كه يادم مياد سر و كارم با كامپيوتر بود و شبكه ، صبحها مي رفتم اداره و كارت ميزدم ، اي خدا اينجا ديگه كجاست ؟

دل رو زدم به دريا و از اتاق زدم بيرون ، انگار واقعاً همه چي عوض شده بود

جون خودم هيچ خبري از شهر و شهرنشيني نبود ، اون خونه آپارتماني تبديل شده بود به يك خونه كاملاً روستايي كه مرغ و خروس وسط حياطش داشتن نوك ميزدن به زمين و دونه مي خوردن

نه دود بود و نه سر و صدا ، آسمون صاف ِ صاف ، به جاي صداي ماشينهاي مختلف ، بع بع گوسفند بود و ماماي گاو و واق واق سگ گله از توي لونش

چارچرخم هوا شده بود ، اين همه تغييرات اونم تو يك شب ؟

درسته اولش عجيب بود اما هرچي به جلو ميرفت جالب تر و دوست داشتني تر ميشد ، يه زندگي ساده و صميمي ، بدون دغدغه هاي فكري روزمره ، آهان داره يادم مياد ، مسبب اين تغييرات خودم بودم چند وقت پيش از خدا خواستم چي ميشد من هم ساكن يه روستا بودم و راحت واسه خودم زندگي ميكردم

آرزو كرده بودم به جاي اين كه برم اداره صبحها برم سر زمين بيل بزنم

به جاي وايسادن تو صف شير خودم از يه گاو شير بدوشم ، به جاي نونهاي بسته بندي شده با آردهاي مزخرف ، از نون هاي آبزده اي بخورم كه تو تنور خونمون پخته شده

صبحها به جاي وايسادن توي صف تاكسي يا اتوبوس سوار الاغ بشم كه واقعاً كيف دنيا رو داره الاغ سواري

به جاي ديدن قيافه هاي اخمالوي مردم سر صبحي يه چاق سلامتي با حال با هم ولايتي هام كنم

نگران قطع شدن برق و آب و قبض هاي پشت سر هم تلفن و موبايلم و نمي دونم قسطهاي مختلف و حقوق سر ماه نباشم

آره باور كردني نبود ، اما انگار به آرزوم رسيده بودم

همه اين ها مثل برق از ذهنم ميگذشت و دقيقاً مطمئن شدم كه ديدم وسط طويله ايستادم و دارم گوسفنها رو هِي ميكنم كه برن بيرون و بوي پشكل به مشامم ميرسيد ، جاتون حسابي خالي

بين اين همه اتفاق خوب ، يه اتفاق بد همه چي رو خراب كرد ، آخرين گوسفندي كه داشت از منزل مبارك خارج ميشد وقتي خواستم درب رو ببندم و اماده حركت بشم ارتفاع درب طويله رو فراموش كردم و محكم سرم خورد به تير بالاي درب و همون موقع فرياد زدم آخ سرم و بي هوش شدم

با صداي سميه چشمام رو باز كردم كه ميگفت علي چي شده ، چرا داد ميزني ؟ خواب ديدي ؟ سرت به كجا خورد ؟

. . . مي خواستم بزنم زير گريه ، دوباره همه چي از اول

زندگي چيست خون دل خوردن ، زير ديوار آرزو مردن
Posterous theme by Cory Watilo